حرف هایی هست برای نگفتن
سلام
خیلی پیگیر مسابقات اسکیت نمایشی شدیم
ولی ظاهرا هیئت به جز سرعت مسابقات اسکیت نمایشی رو قبول نداره
فرناز کجایی که اشکم دراومد از دست آقای سیف الله پور![]()
هانیه یه سر بیا باشگاه بی معرفت...
پیشاپیش شب قدر خوبی داشته باشید...
التماس دعا...


چند وقته نبودم...
درگیر طرح ضیافت و رمضون و خیلی سرم شلوغه...
میخواستم یکی از نوشته هامو بذارم
ولی تصمیم گرفتم یه شعری رو براتون بذارم که خیلی با دلم بازی میکنه

با این دو دست کوچکم دست می برم پیش خدا
با دل پاک و روشنم دعا کنم، دعا ، دعا
آهای خدای مهربون بشنو دعاهای مرا
دعا برای مادرم دعا به شادی بابا
به خونه ها صفا بده به قلب ما وفا بده
دستای کوچولوی مهشید وقتی موقع خوندنش بالا میره دیوونم میکنه..
نماز روزه هاتون قبول درگاه حق...
برای منم دعا کنین...
ادامه مطلب مهشیدمونه
این که در همه جای دنیا آدم های مذهبی باور دارند که روزی کسی می آید و اوضاع جهان را بهتر میکند، اوضاع را به بهترین شکل در می آورد ،همه چیز را تغییر می دهد،بدی ها را می شوید و خوبان جهان پشت سر او می ایستندو دشمنانش خیلی زیادندو...یعنی همه آدم هایی که در این دنیا به خدا باور دارند به این هم باور دارند که روزی زندگی بهتر خواهد شد...
و آنچه من از این انتظار دوست دارم همین است. همین امید به بهتر شدن. وخوب می دانم که این امید را باید از چیزهای کوچک شروع کنم تا درباره جهان هم باورش کنم. چون نمی شود که در مقیاس های کوچک همه چیز مدام بدتر شود، اما امیدوار باشیم که تمام جهان ه سمت خوبی برود.
و چیزهای کوچک یعنی خود من ! منم که باید هر روز بهتر بشوم. نه فقط اینکه هر روز آدم بهتری بشوم، حتی این که هر روز حالم بهتر بشود. حال و احوالم. به قول قیصر بالم بهتر شود! هر روز حس هایم بهتر بشود. نسبت به خودم. نسبت به زندگی ام. روزهایم. دوست هایم. آدم های دور و برم. حتی این که هر روز چیزی از حس های بد دیروزم کمتر بشود. این هم یعنی بهتر شدن. یعنی کمی بهتر شدن. یعنی امید به این که اگر اینطور شد،چیزهای دیگر هم می توانند تغییر کنند.بهتر شوند. همین امیدهای کوچک است که آدم ها را سر پا نگه می دارد. همین که فکر می کنند می توانند هر روز یک قدم دیگر بردارند و جلو بروند.
در انتهای راه ، دنیای کوچکی است که آنها در رویاهایشان ساخته اند! باز هم به قول قیصر ، خدا روستا را/ بشر شهر راو شاعران آرمانشهر را آفریدند... آن انتها ، آرمانشهر آدم هاست و آدم ها برای رفتن به سمت آرمانشهرهایشان باید امید داشته باشند...

آن که قرار است بیاید نه برای این است که فکر کنیم یک نفر می آید که یک تنه همه چیز را درست می کند ! او نماد امید همه آدم های زنده است به این که می توانیم روزگار بهتری داشته باشیم.اوپرچم امیدواران را به دست دارد و هرکه پشت سر او می ایستد می خواهد((بهتر)) شود! کسی که از زندگی نا امید نیست....
او به انرژی مثبت همه آدم های امیدوار نیاز دارد. او پشت گرمی می خواهد .او دوست لازم دارد. یارانی می خواهد که در کنارش، پشت سرش بایستند. او به همکارانی نیاز دارد. همدل هایی، همزبان هایی، کسانی که درکش کنند ، باورش داشته باشند ،دوستش داشته باشند و به او اعتماد کنند...
جمعه ها
بند بند خاطرات کهنه ام
تیر می کشد
قلب من
با ترانه ای پر از عصاره های انتظار
صفیر می کشد:
آی!
ای مسافری که سالهاست
طعم تلخ دوری ات
مزه دهان ماست!
آه اگر بیایی و فدم نهی
به روی چشم ما
جای آن وجود آسمانی ات
اوج آسمان ماست!
دیروز زیباترین روز زندگیم بود...
خدایا شکرت...

واقعا رسیدم به:
الا بذکر الله تطمئن القلوب
چند وقتیه باهام قهری
حق داری خدا جون غلط کردم
آشتی
خب؟
گفتم اگه آپ نکنم زشته...
میخوایم بریم بیرون مهشید انقد جیغ زد خودشو کشت هی میگه پاشو حاضر شو...منم که...![]()

اینم یه شعر از یه دوست خوب
نفرین به آنکه دلم را کمانه کرد
یکدم نشست و دمی ترک لانه کرد
نفرین به آنکه خدا را خدا ندید
اما به دل هوس عارفانه کرد
نفرین به بیخبر از عشق و عاشقی
گر عشق را نظری ابلهانه کرد
نفرین به آنکه مرا بی بهانه دید
بر این بهانه ی من او بهانه کرد
نفرین به خنده ی تلخی که هر نفس
بر تار و پود وجودم جوانه کرد
نفرین به سردی دستان خوشه چین
آندم که خوشه ی دل منرا نشانه کرد
نفرین به قلب سیاهی که با فریب
صد گونه جور به نام زمانه کرد
نفرین به صوت حزینی که از درون
آمد برون و غمم را ترانه کرد
نفرین به آنکه گرفت خنده را ز لب
من را به سوی غمستان روانه کرد
(
)
خدا حافظ ترم ۴
خداحافظ خوابگاه فاطمیه
خداحافظ اتاق ۲۴
خداحافظ همه ی خاطرات خوب و بد این دو ترم منحوس...
تموم شد
اومدم خونه![]()
خونه ی خودمون خونه ی عزیزمون که عاشقشم...
عاشق خونوادمو خونمون![]()
یواش یواش داشتم میمردم که آقای پدر زحمت افتادن اومدن دنبالمو... خلاص...
دلم واسه فاطمیه تنگ میشه
دادنش به پسرای نامرد....![]()
کوفتشون شه...![]()
هرکی میره اتاق ۲۴ خودش تمیز کنه ما وقت نداشتیم![]()
مریم کجاثیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وسایلتو جمع کردم خودم....![]()
جوجو دلم واست تنگ شده...
ساغر جون هم خودتو خیلی میخوام هم مامانتو هم اون کبابی که تو گنج نامه خوردیم![]()
فعلا بابای
چند وقته که زیاد نمیام اینجا
اين ترم درسام خيلي سنگينه ومنم که اصلا نميخونم...
طي يک تصميم ضربتي اومدم خونه که مثلا درس بخونم!!!!!!![]()
پريروز که تا رسيدم بعد از ظهر رفتيم خونه ي خاله هنگامه و همه اونجا جمع بودن...
خاله شراره و دايي شهرام و...
با کلي بچه!!!!
خدا وکيلي عين مهد کودک..
.
خيلي وقت بود رضا رو نديده بودم...
الهي فداش بشم
تا ديدمش اول باهام دست داد
بعد ديگه طاقت نياورديم محکم بغلش کردم و کلي بوس و ...
خواهرم مهشيد۷سالشه...
محمد حسين ۷
رضا ۱۱
امير عباس ۱۲
خشايار ۹ ساله
خودتون قضاوت کنين چه خبر بود تو اين آپارتمان!!!!!!
ديروزم که خاله هنگامه جان و خاله شراره جان اومدن اينجا و...
به حسين ميگم حسين دوست داشتي خواهر داشتي؟
ميگه آره خيلي ولي مامانم ميگه دختر دردسرش زياده بايد شوهرش بدي!!!!!!!!!
یکی دوبارم با صدای بلند تو جمع بهم گفت تو چرا شکل خارجی ها هستی؟!!!
منم اینجوری شدم!!
امروزم که آقای پدر زحمت افتادن و کولر جان رو راه انداختن...
بالاخره خونمون از حالت سونا دراومد...
روز مادرم مبارک...
مامانم که همه ی زندگیمی روزت مبارک...![]()
پ ن :مهشید واسش نامه نوشت داداشمم براش یه آهنگ ساخته...
فعلا...
فریب ما مخور آقا دروغ میگوییم
قسم به ام ابیها دروغ میگوییم
تمام چشم به راهی و انتظار و ظهور
و ندبه های فرج را دروغ میگوییم
کدام گریه غربت،کدام اشک فراق
قسم به حضرت زهرا دروغ میگوییم
دلی که مامن دنیاست،جای مولا نیست
اسیر شهوت دنیاست، دروغ میگوییم
زبان سخن ز تو گوید ولی برای گناه
به پیش چشم شما هم دروغ میگوییم
خلاصه ای گل نرگس کسی به فکر تو نیست
و ما به وسعت دریا دروغ میگوییم
:: گفتی که به احترام دل باران باش ***باران شدم و یه روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را ***از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن ***من همچو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش *** بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو***دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش***مجنون شدم و ز دوری ات نالیدم گفتی که بیا و از وفایت بگذر***از لهنه بی وفایت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست***معنای لطیف عشق را فهمیدم

چند شب پیش برای بار دوم کتاب قانون رو در آمفی تاتر دانشگاه دیدم...
بار دوم بود داستان رو می دونستم ولی نمیدونم چرا مثل بقیه که دائما با صدای بلند میخندیدند اصلا خندم نمیومد هیچ گریه هم می کردم...
برای مظلومیت دینم... برای مظلومیت مذهبم و عده ای که خودشونو چسبوندن به شیعه و ...
برای مظلومیت امام زمان گریم گرفت که حتی شیعه ها هم هواشو ندارند...
بگذریم...
اینم خلاصه فیلم...
مهندس رحمان توانا، كارمند عاليرتبه ي دولتي، در مأموريتي خارج از كشور، به يك دختر زيباي مسيحي دل مي بندد. پس از ماجراهايي، سرانجام دختر به دين اسلام مشرف مي شود و به همراه رحمان به ايران باز مي گردد. اما بازگشتش آغازگر ماجراهايي تازه است. از آنجا كه او به اختيار خود و با آگاهي كامل به اسلام گرويده، چالش جدي ميان او و كساني كه از طريق شناسنامه مسلمان هستند در مي گيرد. اختلافاتي ميان او و رحمان، خانواده رحمان، همكاران او و همه ي كساني كه مناسبات و احكام شرع را در رفتار و گفتارشان رعايت نمي كند. بتدريج ادامه ي اين اختلافات، گسترده تر مي شود تا جايي كه نومسلمان قصه ي ما، تصميم به ترك ايران و گسستن از همسرش مي گيرد....
توصیه می کنم حتما این فیلم رو ببینید...
ولی به جای خندیدن به این فکر کنید که:
مسلمان تهمت زن- دروغگو-کم فروش- نزول خور-غیبت کن...
چه موجودی میتونه باشه؟
جالبه نه؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا بخندین...
ولی خواهشن دین رو از سیاست بکشید بیرون بعد نظر بدید...

از خواب بیدار می شوم. به پدرم صبح بخیر می گویم.ساکم را می بندم. باید به شهر دوردست بروم. برای علم؟ نه. برای یک کنجکاوی. کنجکاوی زندگی در شهری دوردست. تنها و تنها.... می رسم... در شهر گشتی می زنم. نیاز به خانه تکانی دارد این ذهن در این شهر دوردست. دوستانی گذرا می یابم. به جبر چون باید چند سالی کنار هم باشیم. انسان های نخستین هم به جبر زندگی اجتماعی را شکل دادند چون یک چیز میخواستند. بقا. ابتدا فقط به هم نگاه می کنیم. بعد با هم حرف می زنیم. بعد می خندیم و می گذرد. شهر دوردست همچنان در ذهنم دور است. همه چیز آن برایم دوردست است.سالی می گذرد. دوستان گذرا از هم گذر می کنیم. به هم حمله می کنیم گاهی تفننی و گاهی جدی.تصنعی هستیم. می خواهیم همدیگر را تغییر دهیم. بقا برایمان معنایی ندارد چون زندگی اجتماعی برایمان معنا ندارد. سالی می گذرد. شهر دوردست برایم تحمل ناپذیر است. شهر عجیبی است. سکوت و سکونش تهوع آور است. مردمانش بی گمان تا ابد در دوردست زندگی خواهند کرد. به دور از انعطاف. سالی می گذرد.سالي بي برف. جمع عجيب و غريب مان شگفت زده مي كند.می کشد. قربانی می گیرد. به عقايد هم توهين مي كنيم همديگر را به سخره مي گيريم. يك در ميان خود را له ميكنيم و بغل دستي مان را نيز هم. بقا را می کشیم تا دیگر میان واژه های این شهر دوردست پیدایش نشود.کنجکاوی دیرینه من برطرف شده است و جای آن یک علامت تعجب قد علم کرده است.سالي خواهد گذشت. به جبر. با دوستانی گذرا. سال آرامی خواهد بود. ما کشته شدیم. جنگ پایان یافته است فقط عده ای مانده اند که دارند بر اجساد کشته شدگان از کانت سخن می گویند... ساكم را بايد از الان ببندم. از شهر دوردست دور باشم بهتر است.پدرم منتظر صبح بخیر من است....

افکار من ماری ست..که در پیچ و خم های زندگی میخزد.. در هر دالانی سر می کشد... پشت هر پستو قایم می شود...بر روی هر پستی و بلندی خود را میکشد...از درخت ها بالا میرود...خاک ها را کنار می زند...ولی
هر از چند گاهی...هوس پرواز می کند...اما نه پای دویدن دارد...نه نیروی جستن... ونه بال پرواز...
زنده است و زندگی راخزیدن می داند...
خزیدن و خزیدن و خزیدن تا ته دالان پر پیچ و خم مرگ....

دیروز داییم اینا مهمونمون بودن...
این داییم دوتا پسر داره که یکیشون ۱۸ سالشه و اون یکی ۱۲...
ناهارو که خوردیم خواهرم گیر داد که بریم پارک...
خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث و بهانه که آوردم قرار شد بریم بهشت کودکان...
از اونجایی که خوشم نیومد تنها باشم با پسر دایی کوچیکم و مهشید راهی شدیم...
خلاصه یه چیزایی دیروز دیدم ازش که خیلی برام جالب بود...
این یه ذره بچه یه غیرتی داره که خیلی خوشم اومد...
تاکسی گیرم نیومد مجبور شدیم با ماشین شخصی بریم... حالا امیر عباس هی تو چشم راننده همچین چشم غره رفت که دیگه سرشو انداخت پایین رانندگیشو کرد...
حالا بماند که اونجا هم یه ذره که چادرم میرفت عقب میگفت چادرتو بکش جلو![]()
ولی خودمونیم خیلی از این غرورش و غیرتش خوشم اومد...
حالا برعکس داداشش...
اصلا تو فکر غیرت و... نیست... فقط درس...
به قول خودش شریف چیه میخواد بره هاروارد آمریکا...
راستی برای امیر حسینم دعا کنین که کنکورشو خوب بده...
فعلا![]()
یکی از فامیلای یکی از دوستام چیز دارن . همون دیگه . بابا منظورم همونه دیگه . نفهمیدین ؟ بابا ماهواره دارن البته نه ماهواره امید!!!
این فامیل دوستم یه بچه دو ساله دارن . این نی نی کوچولو چند روز پیش رفته پای میز تلویزیون و دو تا لیوان برداشته و محکم به هم کوبونده و گفته به سلامتی !!! لیوانا شکسته . حالا من نمی دونم این بچه کوچولو آسیبی هم دیده یا نه .
فقط منظورم از این مطلب این بود که بگم : "به این می گن تهاجم فرهنگی"
سلام
خیلی ها ازم می پرسند چرا اسم وبلاگتو گذاشتی حرفهایی هست برای نگفتن؟
دلیلش این شعر استاد شریعتیه...
حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد...
و کتابهایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت...
(دکتر شریعتی)
دیدی اومدم!
دیدی بالاخره برگشتم به طرف خودت.
آخه دیدم واقعا بجز تو هیچکس رو ندارم. هیچکس!
اومدم بگم ببخشید. من واقعا خیلی ناراحت بودم. خیلی.....
همه تقصیرا رو انداختم گردن تو. مثل همیشه.
اما تو! تلافی نکردی... مثل همیشه.
بخخدا نمیدونم... نمیدونم چطوری بگم ببخشید.
الانم خیلی دلم هواتو کرده. خیلی زیاد.
دارم آل یاسین گوش میدم و واسه تو می نویسم.
اصلا نمیدونم چرا اینجوری دلم هوایی شده؟
یادم به اونوقتا میاد که بنده خوبی بودم.
اونوقتا که به حرفات گوش می کردم.
اونوقتایی که فکرم، ذکرم، روحم، رکوعم، سجودم... همه مال تو بود.
خدایا الغوث الغوث ...........
کاشکی الان یه جایی بودم که
میدیدمت، احساست می کردم، باهات حرف میزدم،
برات اشک می ریختم و فقط تو بودی. فقط تو.
اما حالا ........خدا ........خدا..........
چجوری بیام؟ چجوری بگم؟ اصلا کجا بیام؟ چی بگم؟
تو که خودت همه چیزو میدونی.
تو که خودت همه چیزو دیدی.
آخه از چی واست بگم؟
از ..........نه...............
امشب چه شب خوبیه!
امشب میخوام تا خود صبح بشینم باهات حرف بزنم.
میخوام همه چیزو واست تعریف کنم. از اول. از اون روزی که ..........
آره خدا. من خوبم. خیلی خوب. خوب خوب.
پ ن:۵شنبه صبح میرم جنوب...راهیان نور....
برام دعا کنید...